X
تبلیغات
دل نوشته های عاشقانه

دل نوشته های عاشقانه

"به نام اونکه پرنده ی عشقت را به سوی آسمان دلم پراند"

“دوستت دارم” تکیه کلام تو بود ، من بی جهت به آن تکیه داده بودم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 16:24  توسط hadi  | 

شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

 خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

 خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:18  توسط hadi  | 

تنها کسی که می تواند تو را به خاک سیاه بنشاند، یک دوست کاملاً مورد اعتماد است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:16  توسط hadi  | 

  پرسید : چرا ناراحتی ؟

گفتم : چون از بد روزگار به پست آدم  نا سپاسی خوردم .

گفت : نگران نباش ، مسیر رو درست اومدی ، اینجا دنیاست

 مگر نشنیدی که : " دنیا همیشه جائیه که نجیب و نانجیب به هم می خورن "

 قرار به موندن نیست

نه برای تو و نه حتی برای اون !

 غصه نخور ...


جملات زیبا گیله مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:11  توسط hadi  | 

مادر پیر،مرا نكته ای زیبا گفت: از بد دنیا گفت ،گفت:طاووس مشو كه به عیبت خیزند، گر شوی شعله ی شمع زیر پایت ریزند،گفت: پروانه مشو كه به سرگردانی لای انگشت كتاب سالها می مانی، نه زمین باش نه خاك ، كه تو را خوار كنند، وانگهی ذهن تو را پر ز مردار كنند،آسمان باش كه خلق به نگاهت بخرند،و ز پی دیدن تو سر به بالا ببرند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 22:0  توسط hadi  | 

‎گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم

«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود

کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود

شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه

شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:6  توسط hadi  | 

به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته

آهسته تر از صدای بال پروانه ها

به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند

بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق

به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی

چون فریاد دوستت دارم

نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد

فریاد دوستت دارم را

میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند

پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم

«دوستت دارم

                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:5  توسط hadi  | 


                    قبل از اینکه به کسی بگی : ” دوستت دارم …
                                      خوب فکراتو بکن…
                  چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی…
              که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:1  توسط hadi  | 


گاهی پروانه ها هم
اشتباه
عاشق میشوند
بجای شمع
گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند …!

فاصله
یا تو
چه فرقی می کند ؟
هر دو مرا یاد یک چیز می اندازد
تنهایی …!

اگر خیلی مهربان شود ،
ورق می زند.
ولی اغلب،
آدم را مچاله می کند،
روزگار……..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 18:47  توسط hadi  | 


                                              به این که راحت دروغ می گی ...
                                                         عادت کردم !
                                                             ولی ...
                                      دلم می سوزه وقتی برای اثبات دروغت ...
                                        می گی به جون تو که دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 18:40  توسط hadi  | 

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 18:32  توسط hadi  | 

دوست دارم که.....

 يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟
من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:59  توسط hadi  | 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم و در چشمانت خیره شوم و
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم.

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم و سر روی شانه هایت بگذارم.
از عشق تو و از داشتن تو اشک شوق بریزم.

منتظر لحظه ای هستم،لحظه ای مقدس،منتظر لحظه ی پیوند که تو را در آغوش بگیرم
و بوسه ای از سر عشق تقدیم تو کنم.

و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هدیه کنم.آری من منتظرم،
منتظر لحظه ای پاک و مقدس،که به تو بگویم :
هستی ام،هم نفسم،مونس شب های بی قراری ام،من دوستت دارم.

و عشقم و وجودم را به تو تقدیم کنم.

آری من عاشق تو ام و عاشقانه تو را می پرستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:56  توسط hadi  | 

  I LoVe YoU  N                                                                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:50  توسط hadi  | 

فقط برای تو مینوسیم!!

عشق بی همتای من

که بدانی قلبم برای تو چه عاشقانه میتپد

تمام قلبت را به من بده

محبوب دل هزار رنج دیده من!!

که دراین سردی ثانیه ها..

بی تو توان ماندنم نیست!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 19:9  توسط hadi  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 19:7  توسط hadi  | 

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت


سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم


امشب دوباره تو را گم کرده ام


میان آشفته بازار افکار مبهمم


توی کوچه های بی عبور پاییزی


دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را


منتظر نشسته ام


آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند


همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 18:49  توسط hadi  | 

عاشقی


همیشه وقتی دوتا جوون تو سن های 18 تا 20 به کسی علاقمند میشن(عاشق میشن)

همه در میان بهشون میگن شما بچه اید..عشقی بینتون نیست..فکر میکنید عشقه!!

نمی خوام بگم اشتباه میگن ولی اگه همین آدما که همچین حرفی میزنن

رو بزاری جای اون طرف که میگه عاشق شدم,اونم میگه عشق بین ما هست!!

البته بیشتر مواقع میشه این احساس هایی که بین دو طرف هست عشق نیست!!

میشه گفت عادت یا دوست داشتنه!!

از نظر من دوست داشتن با عشق فرق داره ولی رابطه ی خیلی تنگاتنگی باهم دارن..خیلی زیاد..

تا حالا شده کسی بهتون بگه دوستت دارم و عاشقت هم هستم ولی بخواد باهات نباشه؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 18:44  توسط hadi  | 

فال تولد


رنگ کبود (اسفند)

احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد.

رنگ سورمه ای (فروردین)

شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.


تقدیم به اونی که بهترین ها لایقشه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:18  توسط hadi  | 

بد جور عاشقتم


تو آنقدر مهربانی که مهربانتر از تو ندیده ام

طعم شیرین عشق را تنها با تو چشیده ام
از آن لحظه که تو آمدی تنها این را از قلبم شنیده ام
دوستت دارم
نقاشی خودم را در کنار تو بر روی دیوار اتاقم کشیده ام
همه می گویند تو دیوانه ای ، نمیدانند برای داشتن تو چه سختی ها کشیده ام
تو باور کن که من برای داشتن عشق پاکی مثل تو لحظه ها را با خدای خویش بوده ام ، تا تو را به من بدهد که اینگونه عاشقت شوم ، اینگونه اسیر آن دل مهربانت شوم
تو آنقدر خوبی ، که بهتر از تو ندیده ام ، ای باوفا ، وفادارتر از تو ندیده ام
ای سرچشمه ی روشنی ها ، دستم را بگیر تا حس کنم که تو را دارم
تا باور کنم که عشقی ماندگار مثل تو را دارم
که من که جز تو کسی را ندارم ، قلبم ، احساسم ، وجودم مال تو است ، این حرف آخر من است ، همیشه با تو بودن را میخواهم .
 نه! یک لحظه نیز فکر نمیکنم که تو نیستی ، من تنها هستم و تو در کنارم نیستی ، نه ! نمیخواهم حتی یک لحظه نیز ، به آن لحظه ی تلخ بیاندیشم.
ببین که قلبم از آن روز که تو آمدی ، چه حالی دارد ، تو که در قلب منی ببین چه هوایی دارد ، به چشمانم نگاه کن و ببین چه دنیایی دارد ، بیا در آغوشم و حس کن که وجودم چه التهابی دارد
قلبم چه تپشی دارد ، وای که خودم نیز نمیدانم چه حالی دارم
میدانم تو نیز حال مرا داری ، اما هنوز هم باور نداری که چه جایگاهی در قلبم داری
تو که در قلب منی ، میفهمی که چرا اینگونه قلبم میتپد
چون بدجور عاشقتم…

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 14:52  توسط hadi  |